تبليغاتX
آشیانه
صنعت هوایی hangar
هنوز جوان کم تجربه ای بودم که از طرف ایران ایر برای ماموریت به بوشهر اعزام شدم .روز اول ورودم سخترین روزی بود که به یاد میاورم از طرف انواع و اقسام آدمها مورد خوشامد گویی قرار میگرفتم بدون اینکه بدونم کی و چکاره هستند همه چیز برام غریب بود رنگ  خاک  درختها   قیافه و لهجه آدمها  دم و گرمای هوا بطرز غریبی سنگین بود . همه با لبخندی مسخره مشغول ارزیابی من بودند و از همون دقیفه میخواستند منو نمک گیر خودشون بکنند تا در آینده کارشون  زودتر  راه بیفته.

ولی من نه کسی رو میدیدم نه چیزی میشنیدم دلم میخواست هر گز اونجا نمی امدم ولی دیگه کار ازکار گذشته بود و راه بر گشتی نداشتم و تازه از روز بعد فهمیدم در چه جهنمی گرفتار شده ام . یک پرواز  روزانه به تهران و همه از سپاهی و پلیس و هواپیمایی کشوری و استانداری متقاضی یعنی اگر مسافران عادی پرواز  را هم زمین میموندن با زهم جوابگوی ای این خیل عظیم نمیشد باشی .

هر کس هم به فراخور قدرتش اول با زبان خوش و لبخند درخواستش را مطرح میکرد. و وای به روزیکه جواب منفی بود اونوقت چهره دیگرشون را نشان میدادند پلیس موقع ورود چنان بازرسی ازت میکرد که اون سرش ناپیدا صفی چند کیلومتری از مسافران میدیدی که نتیجه ان تاخیر پرواز و هزاران مشگل جانبی ان   سپاهی دربهای گیت خروجی رو قفل میکرد واجازه سوار نمودن مسافر را نمیداد و سالن مملو از مسافر با هیچگونه امکانات بهداشتی و خنک کننده .

و جالبترینش از سوی رئیس هواپیمایی کشوری اتفاق افتاد که باماشین آتش نشانی آمد جلوی هواپیما را گرفت و گفت تامسافران منو سوار نکنید نمیگذارم هواپیما حرکت کنه.

خلاصه غرب وحشی وحشی بود.

+ نوشته شده در  2007/5/31ساعت 1:53 AM  توسط عباس  | 

 
DanceAge.com MyAlbum